دخترک ... !!!

ساده و بيرنگ،
سراسيمه و سرد،
بيتزلزل، بيتاب.
از کجا آمدهاي؟!
دخترک،
سايهات بيترديد،
بيتبسم، بيخشم،
بيهياهو و هراس از شبح آينهها.
از کجا آمدهاي؟!
دخترک،
رنگ نگاهت آبي،
صورتت مهتابي،
گل لبخند تو ياس،
طرح اندام تو همچون پيچک،
پيچ و تابش به تن تاک جواني مانند،
نبض بيرنگ زمان در دستت،
ساک تو لب به لب از پنجرهها،
کيف دستت، پراز انديشه ي ناب،
پاک و مغرور و پر از رويايي.
از کجا آمدهاي؟!
□
شهر ما :
سرد و عبوس است و کثيف،
کوچههايش باريک،
خانههايش تاريک،
مردمش پرنيرنگ،
زشت و نامردم و پست.
زندگيمان:
شب يلداي دراز،
بيتمناي سحر.
گذران شب و روز،
بيثمر، بيسامان،
بيخيالِ دلِ همسايۀ تنها و غريب،
بيخبر از گذر عمر و سفر،
کارمان:
سفسته بازي و قمار،
روي پرپر شدن قاصدک تازۀ باغ.
ميفروشيم هر روز،
نان به نرخ فردا،
خون به نرخ ديروز.
ميفروشيم هر روز،
عشق،
احساس،
ترانه،
پرواز،
هرچه آيينه که در آن لبخند.
و در انديشهمان:
رُفتن شب زدههاست،
از تن مردۀ شهر.
و چراغاني و آذين بستن،
به شب زهد فروشان زمان.
چشممان :
پرسهزن و حيض،
نگامان بيشرم.
ما پر از آواريم،
ما پر از زنگاريم،
و پي خانۀ ما،
روي آواز خوش قمريهاست،
ما غريبيم به شب بو، به نسيم...
□
تو کجا آمده اي؟!!
(سوزان يگانه)

