يك لحظه كافيست ...............

براي تنها شدن

و يك لبخند ..................

براي نسيان تمامي فصولی

كه فراموشت كرده اند ...... قهقه هاي سرمست خوشبختي .

آنگاه كه برگان خشكيده ي آرزوهاي نجيب

از شاخه هاي سرد و لرزان درختان سترگ حادثه

رقص مرگانه بر سنگ فرش بي ترحم سرنوشت فرو مي غلطند

نوازش نمي كند دستان مهربان هيچ رهگذري

اندام درهم خميده ي اين پهلوان اساطیری پشت بر زمين نشسته را

تا به ابد .

گويا اين انتهاي غربت است

غريبه ........................   رها