در پس یک شب مه گرفته

... و حرفهایی تلخ

باور کردنت چقدر مشکل است

نمی دانم ...

ناچار بودن

دچار بودن

یا اینکه پاکباخته ماندن

از اعماق آتشفشان تنهایی ات

کدامین فوران خواهد کرد

... و شاید رفتن .

خوب من

احساس سبزت

که جاری است

از ورای آسمان اهورایی چشمانت

با خود می بردم

تا دور دستها

تا فراسوی رسوایی

باورت کردم

بسان باور آفتاب ظهر پاییزی

که می نشاند بر دل سرد زمین

شعله های برگ خزان زده را ...

باورت کردم ...                  (رها)