فردا
دیر آشنای شبهای تنهایی من
دیدگان گنهناک غم آسوده ام
به کدامین نفس
بر سفره ی پرتمنای چشمانت
بوسه ی مستانه زنند
این فرسوده سلحشور بی سپاه
دیرگاهی است تن پوش رزم آوریهای نارقیب عاشقی هایش را
بر تهجر سخیف روزگار عاقل مآبانه فرو تکانده است
روزمرگی های شبانه ام بسان بلورین قطرات بی بهانه ی کودکی
آرام آرام بر گونه ی سرد دقایق فرو می شکند
گویا تک سوار لبخند نگاه های دزدانه تا ناکجا آباد متروک سرنوشت
سلانه سلانه می تازد
تو ای زیبا دیگر بهانه مشو بر هجرانی دوباره
که توانم به راه نمانده
از این گذشته ی خاموش بگذر
فردا در راه است تک سواری تازه نفس
فردا ... (رها)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 17:1 توسط M.Gh
|